تبلیغات
این یک وبلاگ نیست
باران كه می بارید/ ما در خانه ها بزرگ می شدیم/ این است كه حالا/ اینقدر كوچكیم
سه شنبه 9 تیر 1388

ولی عقربه ها...

   نوشته شده توسط: زهرا مینائی    نوع مطلب :شعر ،

تقدیم به بزرگترین معلمم

او كه جامعه شناسی را به من آموخت

دكتر حسین كچویان

" آقا ببخشید، ساعت شما چند است؟"
دنیای ثانیه ها پیش می رود

می ترسم این ساعت بزرگ

شن ها را

دانه

دانه

غرق كند

ولی عقربه هاتان هنوز هم پلك نزند

می ترسم ویترین گل فروشی ها را

پر كنیم از فرفره های كاغذی

و شیشه بكشیم دور دریاها

" آقا ببخشید، ساعت چند است؟

                                     دیرمان شده!"

ساعت بیست و چند سالگی من

در كسری است كه مخرجش را

از یاد برده ام

می ترسم آنقدر تند شویم

كه تمام عمرمان

یك خیابان یك طرفه بیشتر نباشیم

" آقا ببخشید، ساعت شما هم، مچ هایتان را،

به هم بسته است؟"

می ترسم

از روابط دیپلماتیك، از انتخابات، از حزب

از واژه های ترجمه؛

از دموكراسی، از آزادی، حقوق بشر

" آقا، پروازتان ساعت چند است؟

تا با یك دسته بمب اتمی

پیشوازتان بیاییم"

می ترسم

از زیست شناسی، وقتی نژاد پروانه ها را از انسان جدا كرد

از جامعه شناسی، وقتی ماده را جهان كرد

از فلسفه ،وقتی به جای خدا فكر كرد

" ببخشید آقا، اما بلیط تماشای این آكواریوم بزرگ

                                                             خیلی گران است"

نگرانم

برای ابرهایی كه جت ها پاره شان می كنند

برای گلدسته هایی كه كل روز را خمیازه می كشند

برای صندوق های پستی تنها

در كارتون های كودكان

" ببخشید آقا، شما می دانید چند روز دیگر

                                                  برای دنیا نیامدن كافی است؟"

من از این شعر می ترسم

و از اذان هایی

كه به افق تهران است

و از آدم هایی

                كه گوشی هایشان

از رگ گردن به آنها نزدیك تر اند

می ترسم یك روز

از باغچه هایمان

گل های مصنوعی بروید

" با شما هستم آقا!

                    زمان شما كجاست؟

بیایید و پای این شعر را امضا كنید...


چهارشنبه 3 تیر 1388

خودتان معترضین را ساختید

   نوشته شده توسط: زهرا مینائی    نوع مطلب :logy ،

توی خیابان، با دیدن یگان ویژه، با دیدن آن همه جمعیت، شعار، گاز اشك آور، در گیری، فرار؛ آدم یاد انقلاب می افتد. اولین انقلابی هم كه در ذهن همه می آید معمولا انقلاب اسلامی است. ما كه آن سال ها نبودیم، اما هر سال دهه ی فجر را با این تصاویر می گذرانیم. در مدرسه كاغذ كِشی به دیوار می زنیم و كلی خوراكی می خوریم و جشن می گیریم. گاهی بعضی افراد مثل پدر و مادرها و همسایه و دوست، از آن سال ها برایمان می گویند و همیشه یك حسرتی در دلمان می افتد كه كاش ما هم آن سال ها بودیم.

اعتقاد دارم كه روحیه ی انقلابی گری در افرادی كه این روزها معترض اند و به خیابان ها می ریزند، از همان انقلاب اسلامی باز تولید شده است. جوانان ِ اكنون ایران، سرودهای انقلابی را از وقتی یك ساله بودند از تلویزیون می شنیدند و همانجا بود كه  این روحیه در آنها باز تولید می شد. البته معمولا روحیه ی انقلابی از نظر خانواده های ایرانی هم پسندیده بوده است و مورد تاكید قرار می گرفته. به همین دلیل در افراد بیشتر و بیشتر بازتولید می شود.

جمهوری اسلامی ایران با تاكید بسیار بر انقلاب اسلامی، باید پیش بینی وضعیت حاضر را می كرد. وقتی سی سال روحیه ی انقلابی در مردم تقویت شود، اجتناب از این روزها، غیر ممكن است.

شاید تنها راه جلوگیری از پیامد این تاكید كه به ضرر خود دولت و سران جمهوری اسلامی است، تقویت ارزش های دیگر انقلاب، باشد. اشتباه جمهوری اسلامی وقتی بود كه با تاكید بسیار، به نوعی انقلاب را تصویری كرد. تنها آن روزها را از تلویزیون نشان داد، تنها خاطره ها را تعریف كرد، تنها سرودها را پخش كرد؛ بدون آنكه به همین میزان ، اهتمامی به نهادینه كردن ارزش های انقلاب اسلامی در افراد داشته باشد. بدون آنكه كار فرهنگی بلند مدت برای تثبیت آن ارزش ها انجام دهد. كم كم خانه های توی تلویزیون تجملی شد. كم كم مسئله ی اقتصادی اولویت افراد قرار گرفت، كم كم خود انقلاب كرده ها هم، ارزش هایشان یادشان رفت و تنها تصویری ماند از انقلاب بر صفحه ی تلویزیون ها. چند نفر از ما جوان ها صحیفه ی امام را خوانده ایم؟ چند نفرمان سال اول دبیرستان، حالمان از درس وصیت امام به هم نخورده است؟ چند نفرمان می دانیم انقلاب اسلامی برای چه چیزی به پا شد؟ چند نفرمان به انقلاب اسلامی افتخار می كنیم؟

شما دارید می بازید آقایان جمهوری اسلامی. وقتی بعضی هایتان هم دلیل انقلاب كردنتان یادتان می رود؛ وقتی بعضی هایتان اصلا به ارزش های جمهوری اسلامی پایبند نبوده اید  و از همه مهم تر وقتی فرزندانتان، فرزندان این انقلاب نیستند. از انقلاب تنها، كاریكاتورش را به جا گذاشتید. تنها در خیابان ریختن و معترض بودن به این شیوه را یاد دادید و تعجب نكنید كه این روزها، توی خیابان بریزند و بهتان اعتراض كنند. خودتان معترضین را ساختید.


جمعه 22 خرداد 1388

دیكتاتوری احمدی نژاد، شعاری له یا علیه

   نوشته شده توسط: زهرا مینائی    نوع مطلب :logy ،

شاید حدود یك ماه پیش بود كه از یك مسافركش درباره ی انتخابات پرسیدم. او گفت كه به احمدی نژاد رای می دهد. دلایلی را برشمرد اما یك دلیلش بسیار قابل توجه بود. او گفت كه احمدی نژاد دیكتاتور است. گفتم دیكتاتور است! یعنی خوب است؟ گفت بله! دیكتاتور است.

 فرهنگ رجایی عناصر هویتی ایرانیان را چهار عنصر بر می شمرد. دین، سنت، مدرنیته و پادشاهی. ایرانیان سال های سال را زیر سلطه ی پادشاهان گذرانده اند. آنها پادشاهان را از فرزندان خدا می دانستند كه فره ایزدی با خود دارند و جایگاهشان بهشت است. در واقع پادشاهان از مردم عادی جدا بودند و نسبت به آنها برتری داشتند. اینگونه بود كه مشروعیت و امتیاز سلطه بر مردم را كسب می كردند. بنابر این در حافظه ی تاریخی همه ی ایرانیان، پادشاهی چندان مذموم نیست و عنصری از عناصر هویتی ایرانی را تشكیل می دهد. در حافظه ی ناخودآگاه فرد ایرانی، اقتدارطلبی و دیكتاتوری مورد ستایش است. بنابراین از دید ایرانیان سلطه جویی  مسئله ای شر نیست.

پس به دلایل گفته شده در بالا دیكتاتور نامیدن احمدی نژاد، جدای از درستی و غلطی آن، نمی تواند نكته ی منفی برای او محسوب شود. ایرانیان همیشه پذیرایی سلطه بر خود بوده اند و این مسئله را نه تنها می پذیرند بلكه افرادی آن را به عنوان ویژگی مثبت تلقی می كنند.

توصیه ی من به طرفداران موسوی این است كه از این شعار بر علیه او استفاده نكنند زیرا كه ضد تبلیغ محسوب می شود و بر له او است.


"به به"، " چه وَكِنی؟"، " دیجیتالم كجا بود" دیگر تبدیل شده است به " بگم؟بگم؟"،" من به شما علاقه دارم آقای فلانی"، " شما خیلی شجاعت داری آقای بهمانی". توی خیابان، توی مترو، توی بازار، حتی جاهای سطح بالایی(!) مثل دانشگاه هم این تكه كلام ها رایج شده است. در واقع مردم به جای دیدن "شب های ببره" می نشینند پای مناظره های سیاستمدارن مملكت و می خندند و تفریح می كنند. بعد هم می روند توی كوچه و تفریحات سالمشان را ادامه می دهند. كلی سبزی می بندند به خودشان و توی  خیابان بزن به رقص راه می اندازد. یا توی تاكسی و اتوبوس با طرفداران مقابلشان كل می كنند. سوار موتور می شوند و خیابان ها را متر می كنند و یك پوستر هم با خودشان این طرف و آن طرف می برند. بعضی هاشان هم چاقوها را تیز می كنند، می آیند میدان صادقیه و شروع می كنند به دعوا كردن. در واقع این بازی جدید مردم است. بازی جدیدی كه می توان نامش را مقاومت گذاشت. مردم با تمسخر هر آنچه انتخابات با خود دارد، تمام طبقه ی حاكم را استهزاء می كنند. مردم با تغییر كاركرد آن چیزی كه قرار بوده است، سیاست باشد؛ سیاستمدارها را به سخره می گیرند. آنها شخصیت این اشخاص را بدون هیچ توهینی، زیر سوال می برند و آنها را تبدیل می كنند به عروسك دستشان. اشخاصی را كه در راس حكومت اند و بدون شك، در طبقه ای جای گرفته اند كه طبقه ی مسلط است. طبقه ی محكوم از مناظرات، شب های ببره می سازند؛ از سیاستمداران، مهران مدیری. آنها دستبندهای سبز را به صورت اغراق شده ای به خودشان می بندند و به همه ی چیزهایی كه هزینه های زیادی برایش رفته ، می خندند و این یعنی مقاومت. مقاومت در برابر حاكمان. در برابر راس هرم قدرت. در این دوره ها است كه ورق بر می گردد. تنها در این زمان ها است كه طبقه ی محكوم می تواند تمام آن چیزی را كه در طی سال های زندگی اش به او تحمیل شده، پاسخ گوید.این جا است كه قدرت در دستان مردم است. این جا است كه طبقه ی حاكم از مردم كمك می خواهد. طبقه ی محكوم اما دست رد به سینه ی او نمی زند. اتفاقا وارد می شود. حضور پیدا می كند و مانند جوهری كه در آب پخش شود، تمام ماهیت پروژه  را عوض می كند. كاركرد تبلیغات را، كاركرد سیاست را، كاركرد مسائل مهم حكومتی را؛ تبدیل می كند به جوك و اس ام اس های خنده آور. مطرح ترین سیاستداران را چه در تعریف و چه در تكذیب، با جملاتی طنز توصیف می كند. در واقع در اینجا طنز، سلاح مقاومت است. سلاحی كه گاهی به خشونت بدل می شود، اما تمام هدفش تغییر ماهیت پروژه است و تبدیل كردن آن به چیزی كه خود می خواهد. طبقه ی محكوم، با سیاست آن طور كه سیاستمدارن می خواهند برخورد نمی كند. تبلیغات را آنطور كه كاندیدا می خواهد انجام نمی دهد. در واقع از آن استفاده می كند برای پیشبرد اهداف خودش. برای تفریحش، برای دختر بازیش، برای بزن و برقصش. برای زدن حرف های خاله زنكی. برای خنده اش. استفاده ی او استفاده ای ابزاری است. و چقدر كیف می كند وقتی از جیب طبقه ی حاكم، این طور استفاده ی شخصی خودش را می برد. هر چه پیش برود، طبقه ی محكوم سلاح خود را همه گیرتر می كند؛ چون تنها در این زمان است كه می تواند قدرت خود را نشان دهد و تنها در این زمان است كه می تواند مقاومت كند در برابر طبقه ای كه همیشه بر او مسلط بوده است.


جمعه 15 خرداد 1388

حامیان میرحسین و پروژه ی افسون زدایی از دین

   نوشته شده توسط: زهرا مینائی    نوع مطلب :logy ،

یکم. وبر یکی از بزرگترین جامعه شناسان قرن بیستم است. جامعه شناسی وبر، بر عقلانیت بنا شده است. یعنی وبر با بررسی و تبیین این مفهوم، نظریات خود را توضیح می دهد. هر گاه از عقلانی کردن صحبت کنیم، نمی توانیم از افسون زدایی بگذریم؛ زیرا به قول لسناف در مقدمه ی کتاب فیلسوفان سیاسی قرن بیستم؛ افسون زدایی درواقع پیامد عقل گرایی و عقلانی کردن چیزها در حوزه ی فکر و روشنفکری است. بنابر این جامعه ی مدرن که بر مبنای عقلانیت بنا شده است، پروژه ی افسون زدایی از دین را همزمان پیش می برد. در جامعه ی مدرن، عقلانیت به عنوان ارزش جامعه در سیر جامعه پذیری به کودک منتقل می شود و به دنبال خود، این افسون زدایی را نیز می آورد. لسناف همچنین اعتقاد دارد که عقلانیت و افسون زدایی باهم وضع بغرنجی را برای انسان مدرن ایجاد می کنند. زیرا از سویی توانایی های او را برای رسیدن به اهدافش، به دلیل درک و فهم فزاینده ای که از جهان طبیعی داشته است، افزون تر و افزون تر می کند؛ و از سوی دیگر اعتمادشان را به ارزش های عینی ِ اهداف، از آنها می گیرد. او فروریختن اعتقاد مذهبی را در این امر، بسیار حیاتی می بیند.

دوم. همه می دانیم که انتخاب رنگ سبز برای تبلیغات انتخاباتی میرحسین موسوی، با رنگ و لعاب مذهبی صورت گرفت. دلیل انتخاب این رنگ، سید بودن میرحسین است. از طرف دیگر در ارزش های ایرانیان رنگ سبز همیشه نمادی از امری مقدس است. سبز به نوعی به خاندان پیامبر اسلام منتصب می شود. و این قرابت، رنگ سبز را به سیدها – که از نوادگان ائمه ی اطهار اند- متصل می کند. سابق بر این ، معمولا افراد مذهبی از دستبند سبز استفاده می کردند. دستبندی که توسط زیارتگاهی، متبرک شده بود. پس فرد مذهبی برای همراه داشتن این تقدس با خود، آن را همیشه به دستش می بست تا این تقدس را به صورت همیشگی به خود منتقل کند.

سوم. بستن دستبند سبز توسط حامیان میرحسین، بازنمایی انتقال تقدسی است که به میرحسین  منتصب می شود. در واقع میرحسین تبدیل به آن زیارتگاهی می شود که فرد مذهبی برای همراهی با تقدس به آن متوسل شده است. میرحسین دستبندها را با تقدسی که از سید بودنش می گیرد و با انتخاب رنگ سبز، متبرک می کند. در واقع این عمل بازنمایی همان عمل ِ بستن دستبند سبز توسط انسان مذهبی است اما در سطحی بسیار نازل. این نازل بودن البته از افسون زدایی نشات گرفته است. بدون شک بعد از این نمی توان دستبند سبز متبرک زیارتگاه ها را بست و یاد میرحسین و تبلیغات او نیفتاد. مسئله ی مهم روزمره شدن دستبندها است. دستبندهایی که روزی متبرک بودند و احترام خاصی داشتند و افراد تنها با وضو آنها را به دست می بستند؛ اینک زیرپا لگد می شوند و در چاه دستشویی می افتند، دور کاغذهای لوله شده بسته می شوند و در سطل آشغال می افتند. تعداد زیادی از آدم ها با هر اعتقادی، آن را به مچ هایشان بسته اند و با آن غذا می خورند، آرایش می کنند، ریششان را می تراشند و اینها یعنی روزمره شدن هرچه بیشتر نمادی دینی و تقدس زدایی از آن. البته این افسون زدایی از طرف افراد مدرن پیگیری می شود. در واقع حامیان میرحسین نشان دادند که پروژه ی افسون زدایی از دین را پیگیری می کنند و به راحتی توانسته اند تعداد زیادی از افراد جامعه را هر روزه و به راحتی در این پروژه سهیم کنند.


پنجشنبه 14 خرداد 1388

دهاتی هایی كه به احمدی نژاد رای می دهند

   نوشته شده توسط: زهرا مینائی    نوع مطلب :logy ،

در این روزهای تبلیغات، هر كدام از حامیان ویژگی هایی دارد كه می توان آنها را برشمرد. در این پست سعی می كنم ویژگی های حامیان میرحسین را تبیین كنم. این پست برای خوب یا بد جلوه دادن حامیان میرحسین نیست بلكه تنها تحلیل مشاهدات من از این گروه می باشد.

"همه ی دره دهاتیا به احمدی نژاد رای می دن"

این حرفی بود كه از دختری در مترو شنیدم. وقتی تعدادی از هواداران میرحسین موسوی را با دستبندهای سبز و شال های سبز، جوان و خوش تیپ، با اعتماد به نفس و لبخند به لب در تلاش برای تبلیغات، می دید.

یكی از ویژگی های حامیان میرحسین انحصارطلبی آنها است. این انحصارطلبی از همان آغاز با بستن دستبندهای سبز، نشان داده شد و اینگونه خود را از دیگران جدا كردند. بعد از آن هم در برخورد با دیگر حامیان، با قرار دادن خود در موضع برتر، تحقیرشان كردند و می كنند. حامیان میرحسین معمولا افراد ِ رای دهنده به احمدی نژاد را، عامی می دانند. افرادی كه چیز زیادی از سیاست حالیشان نیست و از روی عوام فریبی دست به این عمل می زنند. افرادی كه " چون احمدی نژاد در ِ خانه شان رفته بهش رای می دهند." افرادی كه در روستاها زندگی می كنند اما یك حق رای دارند. حامیان میرحسین اما پایتخت نشین اند. حتی شمال شهر نشین. آنها دانشجو اند. آنها با سواد اند. آنها وضعیت سیاسی را به خوبی درك می كنند. آنها به راحتی می فهمند كه چه كسی لیاقت ریاست جمهوری را دارد. آنها "نمی فهمند كه چه طور آدم ممكن است نفهمد كه میرحسین از احمدی نژاد بهتر است". این آن چیزی است كه حامیان میرحسین دنبال می كنند. پس تبلیغات روانی خود را با قرار دادن خود در این موضع بالا پیگیری می كنند. خود را از مردم جدا می كنند و اینگونه باعث می شوند مردم برای فرار از این موقعیت تحقیر شده و یا برای قرار گرفتن در این موضع بالا، به سمت میرحسین متمایل شوند. البته می بینیم این شیوه ی تبلیغاتی می تواند بسیار موثر واقع شود و افراد زیادی را به سمت حامیان میرحسین بكشد.

دو چیز را باید از هم جدا كرد. مبلغ و رای دهنده. معمولا در انتخابات ها كسانیكه حامی یك كاندیدا هستند و برایش تبلیغ می كنند ویژگی هایی دارند كه آنها را از رای دهنده  به آن كاندید جدا می كند. اولین مسئله احساس تعلق بسیار به آن كاندیدا است. مسئله ی بعدی داشتن اطلاعات سیاسی كافی است. ویژگی بعدی بودن در فضای انتخابات و فضای سیاسی مملكت است. در مورد موسوی، این دو گروه در هم آمیخته شده اند. بستن دستبند یا كیف بند سبز به معنای طرفداری از آن كاندیدا و تبلیغ او است. در این میان افرادی كه تنها می خواهند به میرحسین رای بدهند نیز وارد این بازی شده اند. این مسئله شاید در نگاه اول و در سطح ، خوب به چشم بیاید. اما اگر عمیق شویم می بینیم كه این مسئله ممكن است به ضرر میرحسین تمام شود و اصلا تبدیل به ضد تبلیغ گردد. زیرا این دسته از مبلغان میرحسین، احتمالا نه تنها احساس تعلق كافی به میرحسین ندارند، بلكه از اطلاعات سیاسی بالایی نیز برخوردار نیستند و دربحث ها كم خواهند آورد و این به معنای پیروزی بحث كننده های دیگر و طرفداران كاندیداهای مقابل است. گروهی از رای دهندگان، معمولا افرادی اند كه تنها می خواهند احمدی نژاد رای نیاورد و حس تعلق چندانی به خود میرحسین موسوی ندارند. در واقع آنها بدون آنكه شرایط بازی كننده را داشته باشند، در بازی ای دخیل شده اند كه اطلاعاتی از قواعد آن ندارند. طرفداران میرحسین با توزیع دستبندهای سبز در مناطق شلوغ تهران، به این مسئله دامن می زنند و هرچه بیشتر مردمی را كه در دسته ی رای دهندگانند، وارد دسته ی مبلغین می كنند. شاید بتوان این تاثیر منفی را در روزهای آتی مشاهده كرد.

علاوه بر این بستن سبزها- شال، شالگردن، دستبند و كیف بند سبز- كم كم دارد تبدیل به مد می شود. ملت حتی اگر نخواهند به موسوی رای بدهند هم، این سبزها را با خودشان حمل می كنند. آنها به سبزها نه به عنوان تبلیغ بلكه به عنوان تفریح جدیدی نگاه می كنند كه رایج شده است و می توان در آن شركت كرد. در واقع سبزهای انتخاباتی وارد زندگی روزمره ی افراد شده است و هرچه بگذرد تاثیر خود را از دست خواهد داد و روزمره تر و عادی تر خواهد شد و شاید پس از مدتی كاملا تاثیر تبلیغاتی خود را از دست دهد.

پی نوشت: در حالیكه بازار انتخاباتی بسیار داغ است گاهی تحلیل های بسیار جالبی از وضعیت موجود می شنوم. مردی با اطمینان كامل و با اعتماد به نفس به همكارش می گفت:" امسال هیچ كدوم از دانشجوها رای نمی دن."

این پست در چارقد.


یکشنبه 10 خرداد 1388

احمدی نژاد، خارج از طبقه ی حاكم

   نوشته شده توسط: زهرا مینائی    نوع مطلب :logy ،

1) بعضی از نظریات جامعه شناسی اذعان دارد كه قدرت تنها برای افراد خاصی است. پاره تو یكی از این نظریه پردازان است كه به حكومت نخبگان اعتقاد دارد و قدرت را در دست نخبگان می بینید. این نخبگان می توانند نخبگان حكومتی و نخبگان غیر حكومتی باشند. پاره تو باور دارد كه در جامعه ای كه دچار عدم تعادل باشد، نخبگان می توانند كارآیی لازم را در طبقه ی قدرت نداشته باشند و تنها از طریق ابزارهای دیگر مانند آشنایی خانوادگی و یا ثروت به این مقام برسند. بنابر اینگونه نظریات می توان جامعه را به دو طبقه تقسیم كرد كه افراد در طبقه ی حاكم وارد می شوند و یا وارد نمی شوند. اینكه اساسا نخبه بودن یا شدن چگونه منتقل می شود جای بحث دارد. سال ها است كه پادشاهی از میان رفته است و قدرت از طریق خون، به افراد منتقل نمی شود. اما شاید اگر واقع بینانه تر بنگریم، این به قدرت رسیدن را از طریق خون ببنیم. در واقع  به نظر می رسد مهم ترین عامل در به قدرت رسیدن افراد،‌ تولد است. بنابراین می توان این طور نتیجه گرفت كه حضور در طبقه ی قدرت نه اكتسابی بلكه انتصابی است. افراد از طریق تولد وارد این طبقه می شوند. پس  جامعه دو طبقه ی حاكم و محكوم است. طبقه ی حاكم دارای فرهنگ مخصوص به خود،‌ روابط خانوادگی خاص، آداب و رسوم مشترك و غیره است كه این فرهنگ از طریق تربیت خانوادگی منتقل می شود و این عوامل باعث می شود فرد با تولد در طبقه ی حاكم توانایی پیدا كند تا به تسلط و قدرت برسد. تحرك اجتماعی در این طبقات بسیار پایین است و معمولا اگر تحركی صورت گیرد و فردی از طبقه ی محكوم به طبقه ی حاكم راه یابد، با ارزش هایی مواجه می شود كه او را دچار تناقض می كند و در پایان نیز در این طبقه حل می شود. این دو طبقه تا حدی از هم جدا است و طبقه ی محكوم عوام خوانده می شوند و طبقه ی حاكم نیز خواص.
2) بحثی كه در ارتباط با مباحث نظری بالااست، وضعیت سیاسی فعلی ایران است. احمدی نژاد از همان هنگام ورود، خود را فردی مردمی خواند و این یكی از بزرگترین ادعا های او بود. احمدی نژاد صرف نظر از پوپولیستی بودن یا نبودن تبلیغاتش، مردم عامه و عادی را مد نظر قرار می داد. او با سفرهای استانی خود می خواست به تمام مردم ثابت كند، از میان آنها در آمده است و می تواند با آنها ارتباط برقرار كند و حرف هایشان را می شنود و آماده ی پاسخگویی به آنها است. بنابراین تمامی عملكردهای احمدی نژاد ثابت می كند كه او در پی پافشاری بر این امر است كه نه جدا از مردم،‌بلكه از میان مردم است. او با سفرهای استانی خود می خواست ثابت كند كه دستیابی به قدرت او را از عامه ی مردم دور نكرده است و او همچنان در كنار آنها و با آنها است. علاوه بر اینها گذشته ی احمدی نژاد نیز نشان از ورود سلانه سلانه و قدم به قدم او به قدرت دارد. احمدی نژاد ناگهانی رئیس جمهور نشد. او با سال ها تلاش و گرفتن پست های مختلف از شهرداری شهرهای كوچك تا پست های كمتر و بیشتر، موفق به رسیدن به این جایگاه شد. بنابر این می توان احمدی نژاد را رئیس جمهوری دانست كه مورد تایید بدنه و عامه ی جامعه است. در مقابل این مسئله نقدهای وارد بر احمدی نژاد را نیز می توان مشاهده كرد كه از طرف دیگر دولتمردان بر او وارد می شود. افرادی كه به نوعی خود را نخبه می دانند. افرادی كه از اساتید دانشگاه ها گرفته تا نمایندگان مجلس را شامل می شوند.
3) بنابر آنچه گفته شد می توان این گونه نتیجه گرفت كه احمدی نژاد در طبقه ی محكوم به دنیا آمد و در این طبقه با تلاش بسیار به تحرك اجتماعی دست زد و وارد طبقه ی حاكم شد. او با گذراندن پله به پله ی موانع،‌ به این مهم دست یافت. اما مقاومت های بسیاری كه در مقابل او در طبقه ی حاكم شاهد بودیم نیز نشان از این مسئله بود، كه احمدی نژاد از آنها نبود. احمدی نژاد از نظر آنها برای این قدرت كوچك بود. بررسی انتقاداتی كه به او وارد می كردند،‌ می تواند این حس دگر بودن را در آنها نشان دهد. خصوصا اینكه احمدی نژاد با ورود خود،‌ در طبقه ی حاكم حل نشد. او از فرهنگ طبقه ی حاكم حمایت نكرد، بلكه همچنان در موقعیت مردمی خود باقی ماند. در واقع او نه تنها با طبقه ی حاكم همراه نشد بلكه در سدد برآمد تا با این طبقه به مبارزه برخیزد. اینگونه از مافیای اقتصادی حرف زد. او با حمله با طبقه ی حاكم تلاش كرد تا به افشاگری بپردازد.
4) با تمام این حرف ها دست آورد احمدی نژاد از این افشاگری ها و مبارزه در طبقه ی حاكم چیست؟ یكی از اهداف او برای حمله به طبقه ی حاكم،‌ از میان بردن این طبقه است. اما با از بین رفتن این طبقه،‌ خود احمدی نژاد كجا می تواند بایستد؟ آیا اساسا یك نفر می تواند این طبقه را در هم بشكند؟ آیا وجود چنین طبقه ای لازمه ی هر جامعه ای است؟ یا می توان با انتشار قدرت در تمام جامعه نیز حكومت كرد؟ نخبه گرایی چقدر در جامعه نابرابری ایجاد می كند؟ و مهمترین پرسش این است كه نتیجه ی مبارزه ی احمدی نژاد و طبقه ی حاكم، چه بود و در این میان چه كسانی متضرر شدند؟ آیا جامعه باید هزینه ی این مبارزات را پرداخت كند؟ و آیا با سبك و سنگین كردن ضررها و منفعت ها، این مبارزه می ارزد یا خیر؟

این نوشته اولین بار در نشریه ی واحه به چاپ رسیده است.


سه شنبه 27 اسفند 1387

مرگ

   نوشته شده توسط: زهرا مینائی    

می گویند مرگ ادامه ی زندگی است. غلط می گویند. زندگی در ادامه ی مرگ است. اول باید بفهمی مرگ چیست، بعدش زندگی را شروع کنی.

بهار آدم را یاد زندگی می اندازد. یاد تمام چیزهای نو. نِ، مثل نوروز. قبرستان هم که معلوم است. امسال اولین سالی بود که قبل از شروع زندگی، مُردم. اولین سالی بود که لا به لای مستطیل های سنگی گشتم و گشتم و دیدم آدم هایی را که هفده ساله بودند و نه ساله حتی. و دیگر بزرگتر نمی شدند. امسال اولین باری بود که اول بوی مرگ را فهمیدم و بعد رنگ و لعاب زندگی را. من در بهار آفریده شدم. در فروردین. امسال قبل از اینکه دوباره موعد متولد شدنم برسد، مُردم شاید؛ کاش! امسال اولین بهار بود. باشد که همیشه همین طور بماند.

پ.ن: اینجا اهواز است. با پل های روی رود کارون و آدم هایی که هرچه می گذرد، قدرشان را بیشتر می دارم.


چهارشنبه 21 اسفند 1387

این روزهای دانشكده

   نوشته شده توسط: زهرا مینائی    

این روزها دانشكده یكی از تاریخی ترین روزهایش را می گذراند. از آن روزهایی كه بعدترها در تاریخ دانشكده علوم اجتماعی دانشگاه تهران ثبت خواهد شد. از آن روزهایی كه در حافظه ی تاریخی دانشجویان این دانشكده می ماند. روزهای درگیری. روزهایی كه باید انتخاب كرد. روزهایی كه صف بندی ها پر رنگ می شود و دیگر تو باید انتخاب كنی كه با كدامی؛ در كدام گروهی، با كدام تشكل.

داعیه ی همه هم این است كه حرفشان حق است. دارند حقیقت را آشكار می كنند. نگاهشان با دیگران متفاوت است. این روزها من هم درگیر بودم. و بیشتر از همیشه در این بازار اختلاف سلیقه ها، دنبال واقعیت- در واقع حقیقت- می گشتم. اما شاید بهتر باشد كه بگوییم حقیقت پیش همه هست. نه! در واقع این می شود كه همه دنبال حقیقت اند. همه ی گروه های دانشكده به زعم خودشان می خواهند یك حقیقتی را آشكار كنند. و همه هم دارند كار درست را انجام می دهند. همه دارند آن كاری را كه باید انجام می دهند. هر كدام از گروه ها یك كاركردی دارد. یك نقشی بازی می كند در این آشوب ها و بلواها. در واقع اگر انجمن اسلامی نباشد، بسیج هم نیست. اگر بی دین ها نباشند، دیدن دارها هم نیستند. زندگی دارد در بین این تضادها خودش را نشان می دهد. هر مفهومی در مقابل مفهوم متضاد خودش، فهم می شود. این روزها من بین دو صندلی نشسته بودم كه هر لحظه ممكن بود از هم جدا شوند و تِلِپی بیفتم روی زمین. و شاید هم افتادم. اما باز بلند شدم و با پرویی نشستم. چون بعضی آدم ها انگار كاركردشان این است كه بین دو تا صندلی نشسته باشند و زیر بار منافع هیچ تشكل یا گروهی نروند. و احتمالا همیشه هم می خورند زمین. این هم یك كاركرد است در هر حال.


یکشنبه 11 اسفند 1387

كچویان در مقام فیلسوف علم اجتماعی

   نوشته شده توسط: زهرا مینائی    نوع مطلب :logy ،

چند هفته پیش شاهد باز انتشار سخنرانی دكتر كچویان با نام " مرگ جامعه شناسی، تولد مطالعات فرهنگی" در نشریه ی واحه بودیم. در یادداشت روزاین شماره انتقاداتی  به دكتر كچویان وارد شده بود مبنی بر اینكه چه طور كسیكه مدیر گروه جامعه شناسی است دم از مرگ جامعه شناسی میزند. در این نوشتار سعی من بر این است كه پاسخی به انتقادات وارده بدهم.


ادامه مطلب

دوشنبه 5 اسفند 1387

بله! عین نابرابری است!

   نوشته شده توسط: زهرا مینائی    نوع مطلب :logy ،

گذاشتم خوب تامل كنم و بعد بخواهم ببینم كه پیش فرضم درباره ی نابرابری درست هست یا نه. خانم آروین در كامنتشان من را متوجه ی این پیش فرض كردند. پیش فرضی كه نه به خاطر آرزوهای دست نیافته، ‌بلكه از سر زیر سوال بردن پیش فرض های بدیهی انگاشته شده ی آدم های دیگر، دارم. اما قبل از پرداختن به این مسئله، ‌می خواهم بگویم كه مفهوم نابرابری به خودی خود، لفظی سوگیرانه نیست. شاید بشود گفت كه بار معنایی منفی با خود دارد، اما نمی تواند سوگیرانه باشد. بعد از این می رسیم به این پیش فرض كه آیا ایجاد سمپاد در سیستم آموزشی كشور، نابرابری هست یا خیر. آدم هایی كه یك روزی به ذهنشان رسید كه بیاییم استعدادهای مملكت را توی یك مدرسه بریزیم و كلی امكانات براشان فراهم كنید، یك مسئله ی كوچك را در نظر نگرفته بودند. آن هم اینكه اساسا چرا باید به استعدادها، ‌نخبه ها یا به قول خودشان تیزهوش ها، ‌امكاناتی بیشتر از یك دانش آموز خنگ داد؟ آیا آدم ها فقط به خاطر داشتن چیزی كه به آن هوش می گویند، باید پول به پاشان خرج كرد و فرق گذاشت بین آنها و دیگر دانش آموزها؟ بله خانوم آروین! به نظر من این عین بی عدالتی است! به نظر من اینكه به یك عده به خاطر هوش بیشتر، امكانات بیشتری داده شود، عین بی عدالتی است. به نظر من ساختن یك مدرسه با این همه امكانات معنوی و مادی- معنوی اش قطعا مهم تر از مادی اش است- عین نابرابری است. به نظرم داشتن معلم های خوب برای یك سری دانش آموز محدود عین نابرابری است. به نظرم دادن آزادی های فردی زیاد به آنها،‌ پرورش استعدادهاشان با روش های خلاقانه،‌ و دادن امكانات مادی مناسب ،‌ در حالیكه دانش آموزان دیگر فقط به این خاطر كه در آن آزمون هوش كذایی قبول نشده اند از آن محروم اند،‌عین نابرابری است. چرا باید متناسب با استعدادها به آدم ها امكانات داد؟ این همان پیش فرضی است كه آدم ها می پذیرند و راحت می نشینند و می گویند، ‌ایجاد مدارس خاص، نابرابری نیست.

حتی اگر این پیش فرض را بپذیرم كه " باید به آدم ها متناسب با استعدادهاشان امكانات داد"، می رسیم به استعدادها. چی این استعداد را تعیین می كند؟ اصلا یك آزمون صلاحیت تشخیص هوش آدم ها را دارد؟ اصلا هوش چیست؟ یعنی هركه باهوش است، با استعداد هم هست؟ آزمون های مدارس سمپاد چقدر می تواند این استعدادها را پیدا كند؟ بعد هم هوش چقدر اكتسابی و چقدر انتصابی است؟ بچه ای كه در كودكی اش كتاب در خانواده ندیده، پازل حل نكرده، جدول به چشمم نخورده است،‌ یا نمونه های آزمون های هوشی را انجام نداده چقدر شانس برای قبولی دارد و بچه ای كه پدر و مادرش اینها را دربست در اختیارش گذاشته اند، چقدر؟ در حالیكه استعداد و هوش هردو یكی باشد آیا بچه ی دومی حق بیشتری برای استفاده از امكانات دارد؟ آیا این نابرابری نیست؟

 اصلا اینها هیچ، اگر برگزار كنندگان آزمون ادعای این را دارند كه تیزهوش ها را انتخاب می كنند و بهشان امكانات می دهند،‌ پس چرا من به عنوان مثال،‌ هیچ وقت این آزمون را ندادم؟ و كلی آدم دیگر كه شاید كلی با استعداد باشند،‌ این آزمون را نمی دهند و بعد امكاناتی كه باید به آنها تعلق گیرد، به افراد دیگری كه یك ریزه استعداد كمتری دارند، تعلق می گیرد. آن دختری كه توی روستا است و حافظه ی خوبی دارد و بسیار باهوش است، نباید از این امكانات استفاده كند؟ اینكه به خاطر جبر ساختاری امتحان نداده،‌ حالا از هیچ كدام از امكانات نباید استفاده كند؟

اگر مدارس خاص دارد از پول دولت می خورد و آدم تربیت می كند، این حق همه ی مردم است كه به صورت سیستمی و كاملا عمومی در این آزمون شركت كنند. اگر این مدارس ادعای این را دارند كه استعدادها وارد این مدارس می شوند، و دارند با این پیش فرض از بیت المال امكانات می گیرند، باید این امكان برای همه ی آدم ها به صورت مساوی فراهم باشد تا بتوانند در این آزمون شركت كنند. اما حالا باید دید چه كسانی شركت می كنند؟ كسانیكه والدینشان لااقل حداقلی از سواد را دارند، یا آنهایی كه در دبستان معلم خوبی داشته اند یا مثلا مدرسه شان خوب بوده. بله خانوم آروین، ‌این عین نابرابری است كه آزمون این مدارس را باید رفت و ثبت نام كرد و پولی هم داد و الخ. این عین نابرابری است كه در روستاها، در شهرهای كوچك این آزمون یكسان برگزار نمی شود. عین نابرابری است كه همه ی شهرها مدرسه های سمپاد ندارد. و كلی عین نابرابری دیگر. به نظرم بهتر است آدم های سمپاد، برای یكبار هم كه شده، از بالای صندلی خود پایین بیایند و واقعی تر مدرسه شان را ببینند. به نظرم بهتر است باور كنند، نگاهشان درونی است، و بالاخره یك روز باید با نگاه هایی منتقد و بیرونی به سمپاد نگاه شود.


جمعه 2 اسفند 1387

دین و مدرنیته

   نوشته شده توسط: زهرا مینائی    نوع مطلب :مسئلتُن ،

آیا می توان مدرن بود، ‌دیندار هم بود؟ آیا دین سكولار داریم؟ آیا می شود جامعه ای داشت كه مدرن باشد و هم دینی؟ ایران در حال حاضر چگونه دین و مدرنیته را جمع كرده است؟ آیا اصلا جمع كرده است؟


جمعه 25 بهمن 1387

دیگران

   نوشته شده توسط: زهرا مینائی    نوع مطلب :اخلاق غیر كانتی ،

داشتم با خودم فكر می كردم كه برای فلانی چقدر دیگران مهم اند. دیدم برای من هم همین قدر مهم اند اما تفاوتش در این است كه دیگران او با دیگران من تفاوت می كند. دیگران من تعداد كمتری اند  و یك قشر آدم های خاص، اما دیگران او قشرهای زیادی از مردم است. بعد دیدم كه در هر حال دیگرانی مهم اند كه آدم ها با توجه به آنها، رفتارهایشان را تنظیم می كنند؛ پس باید این دیگران را خوب انتخاب كرد.


جمعه 18 بهمن 1387

اولین دغدغه های جامعه شناسانه

   نوشته شده توسط: زهرا مینائی    نوع مطلب :logy ،

اولین نا برابری اجتماعی ای كه با تمام وجود لمسش كردم،‌ نابرابری آموزشی در سیستم آموزش و پرورش بود. گاهی بعضی اتفاق ها می تواند تمام زندگی آدم ها را عوض كند. آن روز هم،‌ یعنی همین موقع ها،‌ در بهمن 1381 ، نقطه عطف زندگی من رقم خرد. در یك پیشامد اتفاقی برای پر كردن یك برنامه ی تلویزیونی ، با گروهی از دانش آموزان علامه حلی ، آشنا شدم. اسم برنامه اش گفت و گوی نوجوان بود كه معمولا یك عده دختر و پسر نوجوان دور هم جمع می شدند و درباره ی یك موضوع خاص با هم بحث های آبكی می كردند. ما هم بُر خوردیم با بچه های علامه حلی و یك روز تمام زدیم توی سروكله ی هم و بحث كردیم. بعد از آن من به صورت مجازی ارتباطم را باهاشان ادامه دادم و هرچه بیشتر با فضای مدارس خاصی مثل علامه حلی و فرزانگان آشنا شدم. یادم است بعد از فهمیدن این همه تفاوت كیفیت آموزشی، ‌یك روز تمام توی مدرسه گریه می كردم. آنجا بود كه تصمیم گرفتم برای سال سوم دبیرستان، به یك مدرسه ی خاص بروم. و این شد كه مدرسه ی فرهنگ منطقه ده با كوچه ی كثیف و شلوغش در تقدیر من قرار گرفت. فرهنگ به دلایلی- كه شاید روزی از آنها نوشتم- نتوانست آن مدرسه ی ایده آلم باشد، به همین خاطر همیشه در پی فهم مدارس خاص خصوصا سمپاد از یك نگاه بیرونی بودم. این داده ها باعث شد، اولین دغدغه های جامعه شناسانه ام همین نابرابری های آموزشی باشد. به خاطر دغدغه های دیگر در این اواخر، این اولین سوال هایم پاك فراموشم شده بود؛ اما چند وقت پیش با گرد و خاك های اژه ای و به دنبال آن بحثی كه در فرندفید كردم،‌این موضوع از زیر غبار فراموشی بیرون آمد و دیدم كه هنوز هم چقدر به این بحث علاقه مندم.

البته این موضع ابعاد بسیار زیادی دارد. از هر طرف كه بهش نگاه كنی می تواند برایت سوال باشد. جواب دادن به این سوال ها هم بدون پ‍ژوهش به هیچ دردی نمی خورد. یكی از جنبه ها یی كه می شود بر رویش پژوهشی حسابی ای انجام داد جنبه ی هویت یابی و چگونگی درونی كردن ارزش ها در دانش آموزان مدارس خاص در مقابل مدارس دولتی و بعضی غیرانتفاعی ها است. اینكه اساسا مرحله ی هویت یابی در این دو گونه از مدارس چگونه انجام می گیرد؟ اینكه چه ارزش هایی در هر كدام از این دو نوع مدارس تقویت می شود، چه در سیستم رسمی آموزشی و چه در بین دانش آموزان؟ اینكه كدام یك از دو گونه مدارس در درونی كردن ارزش های رسمی موفق تر عمل می كند؟

از اینها گذشته سوال های دیگری هم وجود دارد. اینكه اساسا می شود مدارس خاص را در یك گونه قرار داد و در مقابل چه مدارسی وجود دارد؟ آیا در مقابل می توان مدارس دولتی و بعضی غیر انتفاعی ها را قرار داد؟؟ گقت و گوی انتفادی در مقایسه با دیگر مدارس چه قدر غالب است؟

یكی دیگر از سوال هایی كه در مورد مدارس خاص می توان طرح كرد این است كه این مدارس تا چه میزان توانسته است به اهداف اولیه ی خود برسد؟ یا این سوال كه این مدارس چقدر بر سیستم آموزش و پرورش كل تاثیر گذاشته است و از آن تاثیر گرفته؟ چه تفاوتی بین مدارس خاص شهر تهران و شهرستان ها وجود دارد؟ وجود رشته ی علوم انسانی در این مدارس چه تاثیری می توانست روی مدرسه و حتی جامعه بگذاردعلت روی آوردن بعضی از دانش آموزان خوب سمپاد به علوم انسانی خصوصا رشته های انتقادی ای چون جامعه شناسی چیست؟ آیا سمپاد روبه سقوط است؟

یك مسئله ی دیگری كه همیشه برایم جالب بود این است كه این بچه ها واقعا چقدر تیزهوش هستند؟ آیا هوش یك امر اكتسابی است یا انتصابی و فرآیند یادگیری در اینگونه مدارس،‌ چقدر بر پرورش هوشی آنها تاثیر می گذارد؟ آزمون ورودی اینگونه مدارس تا چه میزان بیانگر تیزهوشی دانش آموزان است؟ این آزمون چقدر نا برابری را در جامعه را افزایش می دهد؟ و آیا اساسا می دهد؟

سوالی بسیار كلی تر از اینها هم می توان مطرح كرد كه وجود چنین مدارسی چقدر برای سیستم آموزشی مفید است و چقدر مضر می تواند باشد؟ آیا باید چنین مدارسی داشت كه این همه نابرابری در كیفیت آموزشی ارائه دهد یا نه؟ آیا ایجاد سمپاد كار درستی بود؟ یا بهتر آن بود آن همه امكانات برابر تقسیم شود؟

من به شخصه حاضرم بر روی این موضوع تحقیق انجام دهم و برایش وقت بگذارم. كاش یك بودجه ای از آسمان برسد!


دنبالک ها: سمپاد از خوب تا بد ،

دوشنبه 14 بهمن 1387

نقطه ی ارشمیدوسی

   نوشته شده توسط: زهرا مینائی    نوع مطلب :مسئلتُن ،

آیا می توان در مدرنیته بود و از آن جدا شد و از بیرون دیدش؟ نقطه ی ارشمیدوسی یا خارج از تاریخ كجا است؟


تعداد کل صفحات: 2 1 2
>